|
| ||
|
دیوانه گفت آنها که هنوز اهلی نشدند اینجا را خانه خودشان بدانند. پیامبر میگوید مرا نه کتابی ست نه کشتی و نه عصایی ، نه میتوانم دریاها را بدو نیمه کنم و نه ماه را! تنها میتوانم در تاریکی شب در مسیر باد شمع های کوچکی را روشن کنم تا هر کس راه عبور خود را پیدا کند . |
رفته رفته بر شمار جمعیت افزوده می شد غروب بود مردمان ِ خسته از کار ِ روزانه بر می گشتند و با دیدن ِ دیوانه که به عادت دیرین در حاشیه میدان معرکه بر پا کرده بود می ایستادند ، همه می دانستند که دیوانه تنها نوع ِ نگاهش با دیگران فرق می کند و در حقیقت به کمیت های برداری توجه بیشتر دارد تا کمیت های اسکالر چرا که اشیاء و پدیده ها اگرچه مستقل بنظر می رسند ولی در یک پیوند درونی و متاثر از یکدیگر قرارداشته و به کمک هم این مجموعه ناشناخته هستی را قدم به قدم به سمت پیچیدگی ِ بیشتر سوق می دهند ، تفاوت در نوع ِ نگاه شاید به جور ِ دیگر تماشا کردن تعبیر شود ولی میان ماه ها بویژه گردون تفاوت زیادی هست .... دیوانه با انگشت سبابه بر روی خاک نرمی که مورچگان ِ زیادی را در رفت و آمد ِ همیشگی مشاهده می کرد یک مستطیل بزرگ کشید در ابتدا مورچه ها یی که در این مستطیل واقع شدند بعلت آنکه در مسیر حرکتشان تغییری اتفاق افتاده بود و رشته ی بویی که از خود متصاعد میکنند گسسته شده بود به سرگردانی دچار شدند مثل ِ کارمندی که حقوق یک ماهش به تعویق می افتد مثل کودکی که مریض می شود و دو سه هفته از مدرسه دور می افتد مثل ِ قهرمانانی که کشته می شوند و امید های ملتی به یاس تبدیل می شود دیوانه به میان ِ کلمات راوی پرید و با خنده های کنایه آمیزش فریاد زد : بدبخت ملتی که قهرمان ندارد ! دیوانه مستطیل را کشید و بر بالای سنگی ایستاد و اینگونه آغاز کرد : دنیای دوبعدی بر روی صفحه از طول و عرض تشکیل می شود ، دنیایی است اقلیدسی مثل ِ جهان این مورچه هایی که در این شکلی که من بر روی زمین کشیده ام زندانی شده اند ، در این دنیا همه چیز دوبعدی است زندگی ، آرزو ، مرگ و عشق و این موجودات هرگز تصوری از جهانی با ابعاد بالاتر ندارند مثل بیشمار زندگانی که در زندان ِ جهالت و مسطوی که خود ساخته اند گرفتارند و جذب و دفع میکنند . دیوانه گفت آیا موجود ِ دو بعدی می تواند چیزی را از یک موجود سه بعدی پنهان کند ؟ همه به یک صدا گفتند: خیر ! سنگریزه ای برداشت و در مسیر حرکت ِ دسته ای از مورچه ها گذاشت و گفت به نظر شما این مورچه ها به سنگی که نبود و به یک لحظه ظاهر شد چگونه می نگرند ؟ گفتند به شکل معجزه میبینند ! دیوانه گفت تاثیری که موجوداتی با بعد های بیشتر بر هستی ِ موجوداتی با بعد های کمتر میگذارند همواره اعجاب بر انگیز و ناممکن می نماید ، درست مثل اینکه معادله ای در برابرت بگذارند که تعداد مجهولاتش "خیلی" بیشتر از معلوماتش باشد ، (توضیح اینکه دیوانه چون بیش از حد در منطق فازی گرفتار شده است از متغیر های زبانی مثل خیلی یا کمی به کرات استفاده میکند فازی بخوانیدش) امروزه ما با معادله هایی گوناگونی مواجه هستیم که بیشتر آن ها تصنعی هستند یعنی ساخته شده اند برای اینکه سازندکان آن ها ما را در رسیدن به راه حل هدایت کنند گاه آنقدر ماهرانه طراحی شده اند که گویی در هر مرحله یک و فقط یک جواب دارد و گاه آنقدر ناشیانه که کافیست به صورت معادله کشیده ای بزنیم تا متغیر ها توبه کرده و ظاهر شوند . پول و قدرت ِ لجام گسیخته ی ناشی از آن به عده ای این تصور را بخشیده که از جهانی بیش از چهار بعد با ما سخن میگویند ، آن ها بسیاری از اتفاق های جهان چهاربعدی ما را جابجا میکنند می سازند خراب میکنند تهمت میزنند می کشند می بندند ... ولی هرگز کردوکارشان به معجزه نمی نماید شگفت انگیز نیست و بیشتر به کبوترانی می مانند که از زیر کلاه شعبده بیرون پریده و پرواز می کنند دیوانه گفت اکنون نقطه می گذارم ولی به سر ِ سطر نمی روم در همین فضای چهاربعدی منتظر می مانم تا غروبی دیگر ..... جمعیت کم کم متفرق شدند همه رفتند ولی مورچه ها هنوز در مستطیلی که آن ها را از جهان آزاد جدا کرده بود گرفتار و زندانی بودند . به گوش ها اعتماد نکن ، هرچه میکشیم از این دو گوش ِ بی حصار است ، حروفی که به هم چسبانده می شوند و لباس ِ شعبده ی احساس و فلسفه می پوشند و به میهمانی ِ تسخیر ِ روح و روان ما می آیند ، گاهی عبارتی گاهی مصراعی به چنان آتش فشانی تبدیل می شود که هستی آدمی را می گدازد و به خاکستر تبدیل می کند ، گوش ها درگاه ِ بی حفاظی هستند که نه یاد داده اند و نه یاد گرفته ایم که چگونه باز و بسته نگهشان داریم . دیوانه انگشتان ِ سبابه ی دودست را در گوش هایش فرو کرده بود و فریاد کنان می دوید و می گفت : به گوش ها اعتماد نکنید ! به گوش ها اعتماد نکنید ! چوپان کودک ِ پابرهنه ای سر ِ راه ِ او سبز شد ، دیوانه ایستاد و کودک ادامه داد که وقتی به صحرا می رود جز صدای باد و بع بع ِ گوسفندان چیزی نمی شنود ، چرا مرا به نشنیدن دعوت می کنی ؟ دیوانه از او پرسید تا بحال گرگ دیده ای ؟ گفت نه ! باز پرسید آدم دیده ای ؟ گفت بله ! دیوانه صورتش را به شکل گرگ درآورد و گفت من گرگم یا آدم ؟ کودک گفت آدمی که به شکل گرگ درآمده است دیوانه با آن شلوار گشاد و پیراهن پاره اش به خنده افتاد و به تقلید از گرگ ها راه میرفت و به تقلید از انسان ها حرف می زد .... تشخیص راهنما از چاهنما به همان اندازه دشوار است که تشخیص ِ تو از دیگران ! تویی که چون سایه ای می آیی و می روی ، نه آمدنت را و نه رفتنت را ، که رنگ ِ حضورت محو می شود در صورتکهایی که یکی زن است و دیگری مرد ، یکی کودک است و دیگری پیر ، یکی .... پیامبر می گوید وقتی دو دل می شوی به قلبت رجوع کن ! ولی دیوانه در تهی ِ سینه اش در برابر پرسش ها و پاسخ ها دل دل می زند .
|
/body> |