
زمزمه های پیامبر و
دیوانه
نظمی در بی نظمی ِ اتفاق ها ، جریان روزمرگی را به گردش وامیدارد ، گویی رودخانه ی زندگی خشکیده است که حرکت ِ در مسیر خلاف آب میسر نمی شود ، نیز شاید ذخیره ی امید و انگیزه در وجودمان ته کشیده است که جلبک وار به هستی ِ پر از نیستی ِ مان دودستی چسبیده ایم و از هیچ ارتزاق میکنیم .
تصنع ، ماسک و به هیئت دیگری خود را درآوردن که هرگز نبوده ایم ، جمع ها را به منهاهای متعدد کشانده است ، نسخه های کلامی که از روی نسخه های خطی ِ مندرس کپی برداری میشود ، آلودگی صوتی شدیدی را به دیدار ها و نشست ها بخشیده است گاهی از ساعت ها فقط ثانیه هایی ارزش ِ یادآوری و به خاطر سپردن دارد .
در حیرتِ چرائی آنم ، آدم های اینجایی تصویر ِ کسی را دارند که در حال تهوع است مدام بالا می آورد گاهی جمله ای را گاهی خاطره ای را گاهی دیداری را گاهی لبخندی را ، آنچه میبینی آنچیزی نیست که میبینی ، گویی خاک ِ یاس را بر سراسر این جا پاچیده اند ، همه در حال تلاشی بی سرانجام ، همه در حال متلاشی شدن هستند .
در تورق تاریخ به زمانهایی برمیخوریم که یک ایده یک فکر یک ذهنیت چنان فراگیر شده است که مردمانی دلخسته را به انسانهایی هم اندیش ، هم راه و هم درد مبدل کرده است ، و همیشه این واکنش ها بدلیل وجود کنش هایی بوده است که تحقیر کننده و زجر آور بوده اند ، درست مثل واکنش بدن به وجود یک عنصر خارجی ، این واکنش طبیعی است ولی آن واکنش به قانونمندی درنیاید ، نمی دانم دلیلش در نبود آن ایده یا ذهنیتی جدید و بجاست و یا در تضاد ِ روزافزون تعامل نسل ها با هم است ، در این جا نسل ها کیلومتر ها از هم فاصله دارند ، چنان متفاوت که گویی در لایه های متفاوت هویت اجتماع ، در نبردی مستهلک کننده به نابودی یکدیگر کمر همت بسته اند .
علت این پراکندگی و تشویش ، پراکندگی نیست ، که با جمع شدن ِ فیزیکی بتوان بر آن فائق شد ، همیشه علت پراکندگی وجود اختلاف نظر است ، اگر تعارض ِ دو وجه متضاد در یک پدیده به سنتزی نو منجر میشود چرا این اختلاف نظر ها به نظریه ی جدیدی منجر نمی شود که فراگیر شود که غنچه های همدلی در باغچه ی حسرتمان برویاند ؟
اجتماع مثل یک موجود زنده دارای خصیصه های جاندار بودن است ، سطح دانش ، فرهنگ ، شرافت ، ترس ، خشونت ، هدف ...
پرداختن به این خصیصه ها و ورود به این بحث شاید بصورت ناپیوسته موضوعات ِ
پست های بعدی این بلاگ باشد .