|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
سلام بر بانو
جز دوری شما ملالی نیست ؛ اینجا نه شروع فصل بهار عرفا ، پاییز ، به چشممان میآید نه جویبار زلال کوهستان که به آهستگی از فراز البرز به سمت کلکچال سرازیر می شود ، نه آفتاب آفتاب است نه ماه ماه است ، چرا که دلیل آفتاب شمایید که در هجرتی طولانی از این خاکی که گورگاه و زادگاه ماست بسر می برید .
روز ها از پی هم میروند مثل عقربه های ساعت که بی وقفه می چرخند می چرخند مثل زمین که حول محور فرضی سال هاست که قرن هاست که هزاره هاست که می چرخد و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را .
دلم هوای چیزی را نمی کند نه غنچه ای نه شکوفه ای نه لبخندی ، دلم همچون کودکی در دریای حسرت و انتظار دست و پا می زند گاهی با موج های خاطره به سمت ساحل میآید گاهی با برگشت موج ها به میانه ی دریا میرود ، آرامش ندارد ، بانو دلی که آرامش ندارد خود را به زنده بودن میزند ، زنده نیست نفسش گرم نیست ، دلی که به قصد قربت یار در سینه نتپد دل نیست توپره است ، دل نیست گِل است دل نیست .... تو بگو آدمی که دلش به هوای سفرکرده ای که قصد بازگشت ندارد خوش است آیا میتواند حضور داشته باشد ؟ من هستم در خانه هستم در محل کار هستم در کوچه و خیابان هستم ، من نیستم من حضور ندارم من غایبم من در جمع منها هستم تنها هستم ... این بود و نبود آنقدر مثل موریانه درونم را جویده است که گاهی تعجب میکنم که چگونه مرا به دیگران می نماید و دیگران مرا باز می شناسند و مرا به نام خودم صدا میکنند !
بانوی اول ! آتش فشان اگر بود خاموش می شد تا به حال ، سیل گران اگر بود فرو می نشست ، زلزله اگر بود باز می ایستاد این چیست از شما در من که به جای مانده است که همواره گدازه هایش کلماتی می شوند سوزنده ، ارتعاشش ویرانگر ، و قدرتش هر چی می گذرد افزون تر ، فرزند آسمان نیز بانوی من اینگونه مفتون دختر دریا ها نبود بود ؟ شیرینی شیرین به جان فرهاد این اندازه نبود بود ؟ تو چگونه این همه خوبی شیرینی زیبایی مهربانی صداقت و متفاوت بودن را درخود جمع کرده ای که با هیچ مادینه بشری به قیاس در نیایی ؟ از این راز رمز گونه هیهات ! هیهات !
بانوی من ! قدوم مبارکت بر دیده گان من ، حتی اگر قدم های تو مجازی باشد چشم های من واقعی است و آستان همیشگی و گشوده ای است بر مسیر عبور یاد های ماندگار و حسرت زا .
|
|